دل نویس شعر و داستان های شما

پدر

نویسنده: تیارا

  در همان ابدیت چشمانش جوانی اش را به گور سپرد دستانش را در پی بزرگی ام  به پیله ها سپرد پا به پای قدم هایم  کمرش خم شد نهمین سال از دهه ی هشتاد بود که تاب نیاورد به درون عکس ها پناه برد و من هفت سالی میشود به دنبالش در پی عکس ها میگردم   نویسنده:فاطمه کمالی عکاس: دلتا حسین زاده

از ادم فضایی ها عجیب تر شده ایم    سرگرمی مان  شکستن دل هایی است ک رویشان مهر دوستت دارم کوباندیم افتخار میکنیم در کوچه پس کوچه های شهر جار میزنیم مرا میخواست ردش کردم روی صحبتم با توست فریاد شادی سر ده قدم هایت را محکم بردار بگو دختری را زمین زدم دختری برای من در گوشه ای از روزگار اشک میریزد نویسنده:فاطمه کمالی عکاس: دلتا حسین زاده

سردر

نویسنده: دیلی اهواز

برو و بيايي داشته اين خانه حتماً، خانه‌اي با چنين علامتي بالاي در... نقشي شبيه تاج کياني با گلي در ميانه، با کاشي کاري‌اي که به نظر مي‌رسد بعدها به آن اضافه شده باشد. حال اين سرا چنان است چه گويي هيچگاه اثري از آبادي در آن نبوده. وقتي خانه‌اي با اين نقش و عظمت پس از گذشت زماني کمتر از يک قرن به چنين بنايي بدل مي‌شود، واي به...

غروب

نویسنده: دیلی اهواز

غروب شبيه رفتن است  شبيه آن هايي كه آمدن  نشستند چند كلامي حرفي زدند خنديدند،  وبعدها رفتند ------------------ از اين قدم زدن هاي شبانه در پاركـ هاي شهر چه چيز ميماند جز دلتنگي؟! دلتنگي با مزه ي همان آب پرتقال،درهمان كافه روبه همان پاركـ وصداي دختركي كه جاري ميشود دختركـ باصداي مخملي  برايم ميخواند "دلم تنگه پرتقال من" ----------------- چہ خوب ميشد اگر زندگي بلد بود يواش و ولرم و...