نویسنده: دیلی اهواز غروب

غروب

غروب شبيه رفتن است 

شبيه آن هايي كه آمدن 

نشستند چند كلامي حرفي زدند

خنديدند، 

وبعدها رفتند

------------------

از اين قدم زدن هاي شبانه در پاركـ هاي شهر چه چيز ميماند جز دلتنگي؟!

دلتنگي با مزه ي همان آب پرتقال،درهمان كافه روبه همان پاركـ وصداي دختركي كه جاري ميشود دختركـ باصداي مخملي  برايم ميخواند "دلم تنگه پرتقال من"

-----------------

چہ خوب ميشد اگر زندگي بلد بود يواش و ولرم و کم ھياھو باشد، بماند.که ساعتھايش، اتفاقھاش، آدمھاش دست خودت باشد.بي سر و صدا، بي حاشيه

-----------------

زندگي آرام مردم و

رفتگر زحمت کش در خيابان و خنکي دلنشين يک بعد از ظھر وپرندہ ھاي اين آسمان ابي تر

بھار چہ نزديک است...

نویسنده: زینب رامی

عکاس: آمنه رامي

 

 

شما هم شعر یا داستان خودتون رو ارسال کنید!!!

نظرات
0